اواخر ترم گذشته، یعنی درست امتحانات پایان ترم بود که اطلاعیه ای مبنی بر شروع کلاس های ترم جدید از تاریخ 20 شهریور 86 در سراسر دانشگاه به چشم می خورد. با دیدن این اطلاعیه حرف و حدیث های زیادی در بین دانشجویان گفته شد و شنیده.
در صفحه اول سایت آموزش دانشگاه اطلاعیه زدند که :
و این اطلاعیه هنوز نیز به چشم می خورد.
در هنگام ثبت نام دانشجویان ورودی جدید در مقطع کارشناسی و کارشناسی ارشد شروع کلاس ها 20 شهریور اعلام شد، اگر چه ثبت نام کارشناسی بعد از تاریخ 20 شهریور بود!
اینها یک طرف و طرف دیگر ....
20 شهریور کلاس ها تشکیل نشد، 21، 22، 23، 24، 25، 26، 27، 28، 29، 30 و 31 شهریور گذشت و کلاس ها تشکیل نشد! این در حالی است که در سایر دانشگاه ها اگر اعلام شود شروع کلاس ها فلان روز است، از همان تاریخ کلاس ها با جدیت شروع خواهد شد!
1، 2، 3، 4، 5، 6 مهر نیز گذشت و کلاس ها همچنان با جدیت شروع نشدند! البته این نکته فراموش نشود که برخی از درس هایی که در گروه های مختلف ارائه شده بودند و به حد نساب نیز رسیده و استاد نیز داشتند در اول ترم شنیده می شود که درس مذکور ارائه نخواهد شد و حذف می شود!
از این ها که نیز بگذریم خواهیم دید که حتی دانشگاه هنوز آمادگی پذیرش دانشجو را ندارد! هنوز نیروهای خدماتی دانشگاه در سالن ها و کلاس ها مشغول فعالیت هستند و جالب تر اینکه برنامه کلاسی سایت بچه های ارشد آی تی را بر روی برد نصب کرده اند اما هنوز سایتی با چنین نامی موجودیت خارجی ندارد و هنوز آماده نشده است!
از اینها نیز می گذریم و به دنبال مقصر نمی گردیم، من و شمای دانشجو، مسئولین دانشگاه، اساتید دانشگاه و شاید گزینه چهارم! مقصر باشند.
و اما... آیا از 7 مهر کلاس ها شروع می شود؟ 2 هفته تاخیر در شروع کلاس ها و تقویم دانشگاهی جبران می شود یا نه؟ اصلا چه لزومی در شروع کلاس ها از تاریخ 20 شهریور بود و آیا در دانشگاه ما نیز اجرای این مصوبه لزومی داشت؟
در آخر اینکه... اگر همه مصوبات و قوانین این چنین با دقت اجرا شوند! نتیجه چه خواهد شد؟!
به خدا نميخواهم مدام نقد كنم و غر بزنم و سياه بنويسم اما آخر شما ببينيد وضعيت مسخره ما را در اين مملكت ! نميدانم اصلا طنز است ؟ جدي است ؟ شوخي است ؟ مسخره است ؟ مسخرهمان كردهاند ؟ خر فرضمان ميكنند ؟ نميدانم و نميفهمم با چه معيار و بر اساس چه شناختي از افكار و خواستههاي ما بر اساس كدام نيازسنجي چنين برنامههاي ابلهانهاي برايمان طراحي ميكنند.معاون سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري كشور اعلام كرده است كه اين سازمان لابد به هدف تقويت پايههاي ويران صنعت گردشگري كشور در تدارك دعوت از « يانگوم »براي حضور در ايران است !! يانگوم ، بازيگرسريال درجه سه ساخت كره جنوبي همراه با آقاي آميتا پاچان به دعوت و همت سازمان ميراث فرهنگي به زودي به ايران ميآيند.پنجم تا يازدهم مهر هفته گردشگري نامگذاري شده و به همين مناسبت سازمان ميراث فرهنگي به صرافت افتاده تا يانگوم خانم را بياورد ايران لابد به عنوان يك جاذبه گردشگري ! كار مهمتري هم اگر فكر كردهايد در اين سازمان وجود دارد اشتباه كردهايد.نه آثار باستاني در حال نابودي اين كشور مهماند نه وقت براي ترميم زخمهاي طبيعت و جاذبههاي توريستي كشور داريم و نه حتي پول براي تامين پليس ميراث فرهنگي و يا شناساندن همين فرهنگ و هنر و تاريخ و بناهاي كهنسال كه اين قدر به آنها ميباليم...وقت و بودجه براي اين كارها نيست.عشاير در حال نابودياند ، روستاها شهر شدهاند ؛ آن هم چه شهرهاي زشتي ، از معماري زيباو آرامشبخش ايراني تنها عكسهايي به يادگار در كتابهاي ايرانگردي باقي مانده ، صنايع دستي و آداب و آيينهاي ملي و محلي كه ميتوانند از نقاط قوت گردشگري ما باشند خاك فراموشي ميخورند ، شهرها و ساكنانشان از اين همه ناموزوني و زشتي و فراموشي رنج ميبرند و بعد سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري ما ، سوار بر موج تودهگرايي يانگوم را به ايران دعوت ميكند و خودش هم نميداند كه هدفش چيست ؟ گسترش فرهنگ توريسم يا تحميق ملت ؟
خلاصه عجله كنيد كه بليت ممكن است زود تمام شود و شما ايرانيان كه « هنر را نزد خود داريد و بس » خداي ناكرده از ديدن اين جاذبه گردشگري جهاني بازبمانيد.

لوگوی همراه اول و لوگوی شرکت مخابراتی الجوال عربستان
گاهی اوقات سخت است که از کنار خبری به سادگی گذشت. حتماً خاطرتان هست که در آستانه ورود سیمکارت های ایرانسل به بازار ، شرکت مخابرات برای عقب نماندن از کورس رقابت اقدام به برگزاری مسابقه طراحی لوگو برای همراه اول نمود تا در یک اقدام انقلابی تبلیغاتی
گوی سبقت را از رقیب برباید اما ببینید لوگوی یک شرکت دولتی که بارها از تلویزیون تبلیغ میشود و کوچک و بزرگ آنرا میبینند تا چه حد میتواند غیر مشروع باشد و حرمت اخلاق را در جامعه بریزد. توضیحات رسمی مخابرات در پاسخ به سایت بازتاب را هم بخوانید. شرح دیگری لازم نیست که خود مثنوی ناطق است
:
«مدير مسئول محترم سايت خبري «بازتاب»
با سلام و احترام
در مورخ ۱۹ شهريور ماه سال جاري، آن سايت در بخش طنز خود با عنوان كلي «چرا پذيرش جنسيتي؟» به نشان (لوگو) اين شركت پرداخته و با قرار دادن نشان «همراه اول» در كنار نشان «الجوال» عربستان و نوشتن «خوش به حال طراح اين لوگو، چه مفتي هديه نفيس گرفت»، سعي در القاي كپي بودن همراه اول را داشته است، لذا خواهشمند است توضيحات زير را جهت تنوير افكار عمومي منتشر كنيد.
۱ـ رنگهاي به كار رفته در لوگوي همراه اول، نارنجي و فيروزهاي است، در حالي كه الجوال، رنگهاي نارنجي و آبي را به كار برده است.
۲ـ نحوه قرارگيري حلقهها در دو لوگو، كاملا متفاوت است.
۳ـ تنها تشابه، استفاده از حلقه در هر دو لوگو است كه دليل آن، نماد ارتباطات انساني بودن حلقه (رينگ) در تمام فرهنگهاي بشري است.
اما در پايان، بد نيست اشارهاي به مباني منطقي انتخاب نشان همراه اول داشته باشيم:
الف) حلقه (رينگ)، نماد ارتباطات انساني در همه فرهنگهاي بشري است؛ نمادي شناسا كه ارتباط لازم را با اكثر قريب به اتفاق مخاطبان برقرار ميكند.
ب) رينگ يا چرخ، سمبل پويايي است؛ زيرا ساختار دايره از جهت هندسي، در صورت استقرار بر محيط، فاقد سکون است.
ج) زاويه گرفتن موقعيت استقرار دو حلقه نسبت به هم، به معناي تحرک و تغير مداوم پديده مورد اشاره است.
د) زاويه استقرار حلقهها، جوري انتخاب شده که پيشرفت يا حرکت به جلو را براي بيننده تداعي ميکند.
هـ) در عرف گرافيک اشياي مشابه و همسان، شيء مستقر بر قاعده (رنگ فيروزهاي)، اصل (Base) و اول به حساب ميآيد و رنگ بعدي (نارنجي)، نماد دوم و سوم و چهارم و… است.
و) هيأت کلي لوگو، تداعيکننده «هـ» در رسمالخط فارسي است که مقدمه همراه نيز هست.
رويهمرفته، لوگوي شرکت ارتباطات سيار حاکي از تحرک و پويايي مستمر ارتباطات انساني در حوزه فعاليت همراه اول است.
بدا به حال اخلاق در این جامعه
منبع: بازتاب
به نقل از: http://www.shekkar.com/
آقای احمدی نژاد در پاسخ به پرسش یکی از حاضران که پرسیده بود آیا او و دولتش به دنبال نابود کردن دولت اسرائیل هستند یا نه، گفت ما از یک رفراندوم سراسری در سرزمینهای فلسطینی حمایت می کنیم.
آقای احمدی نژاد در مقابل اصرار مجری برنامه که از او می خواست با یک کلمه آری یا خیر به این سوال پاسخ دهد، از کشورهای قدرتمند خواست اجازه دهند این انتخابات برگزار شود تا ببینند نتیجه آن چیست.
آقای احمدی نژاد در جواب سوالی که نظر او درباره هولوکاست، واقعه کشتار یهودیان در جنگ جهانی دوم، را می پرسید گفت او خواستار تحقیقات بیشتر در این زمینه است و کافی بودن تحقیقات موجود در این مورد را نمی پذیرد.
آقای احمدی نژاد همچنین در پاسخ به سوالی در مورد تضییع حقوق همجنس گرایان و زنان در ایران گفت در ایران همجنس گرا وجود ندارد و زنان نیز از آزادی کامل برخوردارند. اظهارات او درباره همجنس گرایان با خنده حضار روبرو شد.
او در مورد اعدام های گسترده در ایران به وجود مجازات اعدام در قوانین امریکا اشاره کرد و گفت این احکام در مورد قاچاقچیان مواد مخدر و کسانی که جان و مال مردم را به خطر می انداختند اجرا شده است.
پیش از سخنرانی آقای احمدی نژاد لی بالینجر، رئیس دانشگاه کلمبیا، در سخنانی شدیدا از وضعیت حقوق بشر در ایران و نیز از افکار و اقدامات شخص آقای احمدی نژاد انتقاد کرد و او را دارای ویژگی های یک دیکتاتور خواند و خواستار پاسخگویی آقای احمدی نژاد درباره این وضعیت شد.
بعد از سخنان آقای بورینگر، آقای احمدی نژاد پشت تریبون رفت و ابتدا از گفته های آقای بالینجر گله کرد و این سخنان را توهین به شعور حاضران دانست. آقای احمدی نژاد گفت در کشور ما رسم نیست پیش از سخنرانی سخنران مدعو علیه او حرف بزنند.
آقای احمدی نژاد انتقادات آقای بالینجر را اتهامات بی اساسی دانست که به گفته او احتمالا تحت تاثیر تبلیغات رسانه ها بیان شده است و اعلام کرد قصد ندارد به این اتهامات پاسخ دهد و سخنانی را که از پیش قصد بیانشان را داشته، بیان خواهد کرد.
آقای بالینجر همچنین از آقای احمدی نژاد خواست همانطور که دانشگاه کلمبیا امکان گفتگوی آزادانه او با دانشگاهیان را فراهم کرده، او نیز به جمعی از دانشجویان و اساتید دانشگاه کلمبیا اجازه دهد در یکی از دانشگاه های ایران حاضر شوند و آزادانه با دانشگاهیان ایرانی بحث کنند.
آقای احمدی نژاد در پایان سخنان خود این پیشنهاد را پذیرفت و رسما از دانشجویان و اساتید دانشگاه کلمبیا دعوت کرد که برای بحث و گفتگو به هر یک از دانشگاه های ایران که دوست دارند بیایند.
در طول سخنرانی آقای احمدی نژاد تعدادی از حاضران در مواردی با کف زدن یا هو کشیدن به تشویق یا تمسخر او پرداختند.
اعتراضات شدید
برنامه سخنرانی آقای احمدی نژاد در نیویورک با اعتراض شدید بعضی روزنامه های محلی و نیز گروه هایی در این دانشگاه روبرو شد.
بعضی از روزنامه های جنجالی نیویورک و نیز تعدادی از گروه های یهودی آمریکا با القابی چون "شیطان" و "دیوانه" به استقبال آقای احمدی نژاد رفتند.
رئیس دانشگاه کلمبیا در پاسخ به معترضان و در دفاع از تصمیم به دعوت از آقای احمدی نژاد گفت دانشگاه "متعهد به تقابل اندیشه هاست."
به گفته شاهدان عینی در طول شب گذشته پلاکاردهای زیادی با مضمون نقض حقوق بشر در ایران به درختان دانشگاه کلمبیا نصب شد.
امروز و پیش از سخنرانی آقای احمدی نژاد در دانشگاه کلمبیا تریبون آزادی در صحن این دانشگاه برگزار شد که گروه های مختلف در این تریبون آزاد به بیان دیدگاه های خود پرداختند.
تعدادی از دانشجویان ایرانی و نیز دانشجویان دیگر کشورها در هنگام برگزاری این تریبون آزاد پلاکاردهایی در دست داشتند که مضمون آنها انتقاد از سیاست های جنگ طلبانه دولت جورج بوش و نیز تبلیغات برخی رسانه های آمریکایی از جمله شبکه تلویزیونی فاکس نیوز علیه ایران بود.
رئيس جمهور ايران همچنين روز سه شنبه، ۲۵ سپتامبر، در نشست مجمع عمومی سازمان ملل متحد در نيويورک سخنرانی خواهد کرد.
سخنگوی وزارت امور خارجه ايران تاکيد کرده است برنامه بازديد از محل برجهای دوقلوی مرکز تجارت جهانی، همچنان در برنامه سفر آقای احمدی نژاد به نيويورک قرار دارد.
پيشتر پليس شهر نيويورک گفت که محل حادثه حملات يازدهم سپتامبر، به علت عمليات ساختمانی به روی بازديدکنندگان بسته است.
برای اینکه این پست را شروع کنم باید داستان را از اول مرور کنیم و به تاریخ اول سپتامبر سال 1983 برگردیم:
اول سپتامبر سال 1983 بود و جنگ سرد بین ابرقدرتهای جهان -شوروی و آمریکا- با شدت تمام دنبال میشد. یک هواپیمای خطوط هوایی کره از فرودگاه جان اف کندی نیویورک به مقصد سئول کره جنوبی حرکت میکرد.
در نیمه راه ، هواپیمای مسافری به اشتباه وارد حریم هوایی شوروی شد. جتهای روسی به این هواپیما نزدیک شدند. خلبانان جتهای روسی نمیدانستند که هواپیما حاوی مسافرهای عادی است ، آنها به هواپیما اخطار کردند که اگر خودش را معرفی نکند ، به آن شلیک خواهند کرد ولی در نهایت پاسخی دریافت نکردند.
گفته میشود در واقع پرسنل پرواز هواپیما اخطار جنگندههای روسی را دریافت نکرده بودند ، البته تا به امروز تئوریهای زیادی در این مورد وجود دارد. یک ساعت گذشت و جتها همچنان ، هواپیما را همراهی میکردند تا اینکه از مقامات روسی دستور رسید که هواپیما نابود شود. این کار انجام شد و در نتیجه 269 مسافر کشته شدند.
بعد از اینکه همه متوجه فاجعه شدند ، مقامات روسی سعی کردند عمل خود را توجیه کنند ولی رونالد ریگان رییس جمهور وقت آمریکا روسها را بربر دانست و کار آنها را «جنایتی علیه بشر که نباید فراموش شود» تلقی کرد.
تنش بین ابرقدرتهای به حداکثر خود رسیده بود و نظامیان هر دو جبهه در حالت آمادهباش نظامی قرار گرفته بودند.
در یک شب سرد در 26 سپتامبر سال 1983 ، استانیسلاو یوگرافوویچ پتروف - یک سرهنگ دوم نیروهای موشکی استراتژیک- سر کارش بود او به جای همکارش که به علتی نتوانسته بود در محل کار ظاهر شود ، پست میداد و آسمان شوروی را پایش میکرد.
کمی از نیمهشب گذشته بود که پتروف هشداری از یک کامپیوتر گرفت : یک موشک اتمی از سوی آمریکا شلیک شده و مقصدش مسکو است.
پروتکل نظامی از پیش تعریفشده روسها در چنین شرایطی این بود که همه سلاحهای اتمی برای انجام یک ضد حمله به صورت سریع و آنی فعال شوند و پس از آن به مقامات نظامی و سیاسی اطلاع داده شود.
صدای آلارمها در پناهگاهی که پتروف در آن بود به گوش میرسید و نورهای قرمز به نشانه شناسایی موشک اتمی آمریکاییها به وسیله ماهوارههای روسی همه جا روشن بودند.
ولی پتروف حس میکرد هشدار کامپیوترها درست نباشد ، او فکر کرد که اگر آمریکا واقعا قصد حمله به شوروی را داشته باشد از همه موشکهایش استفاده میکند و با پرتاب صرفا یک موشک ، فرصت ضدحمله را به روسها نمیدهد.
لحظاتی بعد استرس در پناهگاه بیشتر شدو همه افسرها در تشویش بودند چرا که کامپیوترها ، موشکهای دوم ، سوم ، چهارم و پنجم را هم شناسایی کرده بودند.
پتروف دو راه پیش رو داشت : به غریزهاش اعتماد کند و همه اخطارهای کامپیوترها را ناشی از اشتباه آنها بداند و یا طبق پروتکل نظامی ، سیستم موشکی شوروی را فعال کند و آغازگر جنگی شود که بیشک موجب مرگ میلیونها نفر میشود.
پتروف کار اول را انجام داد. با گذشت دقایقی معلوم شد که حق با پتروف بوده است. همه اینها ناشی از خطای کامپوتر و نقص در یک قطعه چند دلاری بود. پتروف حالا یک قهرمان بود ، او از جنگ اتمی پیشگیری کرده بود ، افسران دور و برش ، تصمیم شجاعانه او را ستودند.
ولی مقامات کرملین اینگونه فکر نمیکردند ، او به هر حال از پروتکل نظامی تخطی کرده بود ، اگر تصمیم او اشتباه از آب در میآمد ، جان میلیونها نفر از شهروندان شوروی را به خطر میانداخت. بنابراین تصمیم گرفته شد که پتروف به بازنشستگی پیش از موعد برود ، با حقوقی حدود 200 دلار در ماه!
تا سال 1988 به خاطر حفظ اسرار نظامی کسی از تصمیم قهرمانانه پتروف آگاه نشد ، در این زمان یکی از افسران حاضر در آن پناهگاه کتابی در مورد واقعه نوشت و همه چیز را توضیح داد.
قرار است در سال 2008 مستندی با عنوان «مردی که دنیا را نجات داد» ساخته شود.
هیچ کس نمیداند که اگر پتروف ،آن افسر 44 ساله ،آن شب در آن پناهگاه نبود ، چه اتفاقی میافتاد و باز کسی نمی تواند حدس بزند اگر همکار آقای پتروف آن روز در شیفت خودش حاضر میشد چه تصمیمی میگرفت ولی مسلم است که پتروف بیشتر از هر شخص دیگری باعث نجات جان انسانها شده است.
شاید اگر ان تصمیم پتروف نبود ، الان من و شما در پشت مانیتورهایمان در حال نوشتن و خواندن این پست نبودیم.
آجرلو از علی آبادی درخواست کرده است تا در یک مناظره با یکدیگر شرکت کنند و گفته است: « اگر این مناظره برگزار شود اهالی فوتبال بررسی خواهند کرد که چه کسی شایسته فدراسیون فوتبال است.»
- مدیر کل راه و ترابری گیلان سال 1361 تا 1362
- معاون مهندسی و مسئول ستاد بازسازی مرزهای کشور سال 1362 تا 1365
- معاون پشتیبانی مهندسی جنگ و معاون فنی و عمرانی سال 1365 تا 1369
- عضو هیئت مدیره سازمان مسکن و مدیر عامل شرکت ایجاد محیط وزارت مسکن سال 1370 تا 1372
- مشاور فنی شرکت ایران خودرو و کمیته امداد حضرت امام (ره) و اشتغال به تحصیل جهت فوق لیسانس معماری سال 1373 تا 1381
- معاون فنی و عمرانی شهرداری تهران خرداد 1382 تا شهریور 1384
وی در زمان ریاست جمهوری دکتر احمدی نژاد پس از عدم تایید شورای شهر جهت انتخاب به عنوان شهردار تهران به عنوان رئیس سازمان تربیت بدنی منصوب شد.
این در حالی است که آجرلو قبلا گفته بود رييس سازمان تربيت بدني طي تماسي از وی خواسته است تا از شركت در انتخابات انصراف دهد يا در صورت حضور به نفع وي كنارهگيري كنم. آجرلو تاكيد كرد: در صورتي كه عليآبادي به عنوان يك نخبهي ورزشي در انتخابات شركت كند بسيار خوب است اما، اگر وي به عنوان يك رييس سازمان تربيت بدني و با هدف استفاده از قدرت اين سازمان وارد عمل شود، جاي نگراني دارد و صداقت و عدالت اين انتخابات زير سوال ميرود.
وي از صفايي فراهاني به عنوان رييس كميتهي انتقالي خواسته بود تا نسبت به دخالتهاي نهادي دولتي در انتخابات فدراسيون فوتبال حساس باشد.
آجرلو تاكيد كرد: حتي اگر عليآبادي كانديدا باشد، من نيز در انتخابات خواهم ماند، چرا كه جامعهي فوتبال بايد در خصوص آيندهاش خود تصميم بگيرد. تاكنون فوتبال ما هيچ گاه در آزادي نفس نكشيده و همواره نمايندگان دستگاههاي حكومتي در فوتبال حضور داشته و از آن به عنوان ابزاري سياسي استفاده كردهاند، اكنون بر عهدهي جامعهي فوتبال است كه آيندهاش را انتخاب كند.
همچنین آجرلو خواستار این شده است که دولت نهم، بر اساس فرمایش مقام معظم رهبری، پاکدستی خود را حفظ کند.
شاید هرگز نتوانیم این روز را فراموش کنیم (مهدی قاسمی، ایسنا)
شاید هرگز نتوانیم این روز را فراموش کنیم.
روزی که برای بار نخست، کیف مدرسهمان را برداشتیم؛ کتاب و دفتر و مداد و تراش و پاککن تویش گذاشتیم؛ دست پدر و مادرمان را گرفتیم و به مدرسه رفتیم.
زنگ مدرسه خورد؛ صف بستیم؛ سر کلاس رفتیم و پشت میز و نیمکت نشستیم.
خانم معلم دفترش را برداشت؛ اسممان را خواند؛ دستمان را بالا بردیم و «حاضر» گفتیم.
تخته، گچ، زنگ تفریح، جدایی از مادر، پیدا کردن دوستان تازه، اشک، لبخند
این حکایتی است که با گذشت سالها هم خاطرهمان را ترک نمیکند. حس آشنای اول مهر، حس آشنای هفتسالگی
وارد ساختمان نماآجري زيبايي در يکي از مناطق شمالي تهران که شدي بايد از حياط کوچک گلکاري شده بگذري، هرچند قبل از آن بايد از مقابل ديدگان مردي که لباس حراست آبي رنگ خوابگاه را بر تن دارد، عبور کني.
دانشجويان ترم اولي مجبور هستند به اقامت در اتاقي دراز و باريک با 5 تخت دو طبقه البته بدون حفاظ در تخت هاي طبقه دوم. تمام سهم يک دانشجو از اين اتاق محدود مي شود به يک تخت و فضاي کوچک زير تخت که البته بايد آن را با دختر دانشجوي ديگري نصف کند و کمدي ديواري که همه وسايل آشپزي و قابلمه و بشقاب هايشان را در آن گذاشته اند.
خوابگاه از چهار طبقه دو واحدي تشکيل شده است. هر طبقه داراي آشپزخانه يي است که فقط گنجايش يک يخچال را دارد و بدون هيچ اجاق گازي براي آشپزي. در طبقه همکف اما با تغييراتي که در ساختمان داده شده است، آشپزخانه بزرگي ساخته شده است که دور تا دور آن 20 عدد گاز سه شعله معمولي گذاشته اند و دو ميز در وسط آشپزخانه براي گذاشتن وسايل آشپزي.20 عدد گاز براي آشپزي 450 دختر دانشجو،
و تو اگر اتاقت طبقه چهارم باشد، مجبوري وسايل درست کردن غذا را از همان طبقه بزني زير بغلت و البته دو نفر از اعضاي اتاق که احتمالاً هم خرج شده ايد، براي پايين آوردن قابلمه و....کمکت کنند. تازه اگر در آشپزخانه يي که با ترکيب عجيبي از بخار آشپزي، بوي دود و غذاهاي مختلف، گازي خالي براي قابلمه ات مانده باشد. ولي ماجرا به همين جا ختم نمي شود. کار آشپزي که تمام شد و رفتي سراغ درس خواندن، وقتي نيم يا يک ساعت بعد براي بردن قابلمه غذا به آشپزخانه برگردي تازه متوجه مي شوي که يا دانشجوي ديگري، شعله گاز را زياد کرده تا بتواند با يک عدد ماکاروني از شعله گاز شما، گاز ديگري را روشن کند يا اينکه چون او هم عجله داشته، غذاي تو را نيمه خام از روي گاز برداشته تا قابلمه غذاي خودش را بگذارد و تو مي ماني و يک قابلمه غذاي سوخته يا خام و هم اتاقي هايي گرسنه. و البته اگر غذايي مانده باشد باز بايد با رعايت احتياط کامل، قابلمه داغ را چهار طبقه بالا ببري و در راهروها و پله ها مدام نگران باشي که مبادا؛ با تنه يي ناگهاني مواجه شوي.
تنها تلويزيون خوابگاه در نمازخانه نصب شده است. نمازخانه يي که از آن به عنوان سالن مطالعه هم استفاده مي شود و علاقه مندان سريال هاي رسانه ملي، مجبورند به تماشاي برنامه يي که اکثريت ترجيح مي دهند آن را ببينند. براي ديدن يک سريال يا فيلم، مجبوري از روي انبوه دمپايي ها عبور کني تازه اگر جايي حتي براي ايستادن و تماشاي برنامه مانده باشد وگرنه تکه يي کوچک از موکت براي نشستن و ديدن فيلم، حداقل نيم ساعت قبل از شروع فيلم رزرو مي شود توسط يکي از اعضاي اتاق براي بقيه اعضا.
سالن مطالعه هم که در سال هاي آخر حضور ما در خوابگاه ساخته شد آن هم بعد از کلي اعتراض با 40صندلي کوچک؛ هرچند که صداي هياهوي افراد منتظر در صف تلفن که دقيقاً در مجاورت سالن مطالعه قرار داشتند، باعث مي شد که هر از گاهي با صداي تذکر بلند يکي از دانشجويان، تمام تمرکزت را از دست بدهي. براي 450نفر، دو تلفن کارتي وجود داشت که بعد از ساعت 10شب، آن را قطع مي کردند و بايد براي يک تماس کوچک با خانواده ات، ساعت ها در صف منتظر مي ماندي و البته شنونده همه بحث ها و حرف و حديث هاي ديگر دختران با مخاطب شان در آن سوي خط تلفن مي شدي.
وضعيت سرويس هاي بهداشتي که ديگر قوز بالا قوز. 10توالت براي 200دختر دانشجو و کمتر از بيست حمام براي 450نفر، مشکل بزرگ ديگر در خوابگاه، شستن لباس است. ديدن دختراني که بر سر تشت هاي پلاستيکي لباس نشسته اند بي شباهت نيست به تصوير مادربزرگ هايمان در يک سده قبل در کنار نهرهاي آب. خوابگاه داراي رختشورخانه يي است که البته تا حدود زيادي هم غيرقابل استفاده است. چون ارتفاع سينک هاي زير شير آب، به قدري زياد است که امکان استفاده افراد با قد متوسط و کوتاه با سختي زياد امکان پذير است. پيداکردن جايي براي آويزان کردن لباس يا حتي قرار دادن رخت آويزهاي پلاستيکي از بزرگ ترين مشکلات است و اما مشکل وقتي پيچيده تر مي شود که روزهاي سرد زمستان است و بايد هر لباس براي خشک شدن مدت زيادي بر طناب هاي رخت باقي بماند.
و اما در داخل طبقات که ديگر خود شهري است بدون قانون و نظم. هر واحد فقط داراي دو يخچال است که حداقل 25نفر براي گذاشتن مواد غذايي از آن استفاده مي کنند. درون يخچال هم که ديگر دنيايي است پر از نايلون هاي کوچک و بزرگ که روي همه آنها هم با ماژيک نام صاحبش نوشته شده است. از آشپزخانه هر واحد مي توان فقط و فقط براي شستن ظرف و ميوه استفاده کرد. اما وظيفه تميز کردن همين آشپزخانه کوچک بر عهده اهالي هر واحد گذاشته شده است. فقط کافي است که مسووليت اين واحد را برعهده بگيري، آن وقت است که هر شب بايد بر نظافت اين آشپزخانه نظارت کني و اگر يک شب فرصتي نباشد براي تذکر دادن، روز بعد سوسک هاي بزرگي که در روي ظرف هاي شسته نشده جولان مي دهند شاخک هايشان را به سمت اولين دانشجوي اين واحد که نشانه روند، تو مي ماني و صداي اعتراض هايي که از هر طرف تو را نشانه مي روند.
کار راحتي نيست زندگي دانشجويي در اين فضاي تنگ و محدود و البته با دختراني که هر کدام از شهري آمده اند و فرهنگي متفاوت. گاهي اوقات تضاد بسيار عجيبي بين بچه هاي اتاق وجود دارد. آن يکي مدام عادت دارد نوار مذهبي گوش بدهد و ديگري دوست دارد با صداي بلند واکمن کوچکي شاد باشد. آن يکي سر ساعت دوازده شب مي خوابد و نور چراغ مطالعه ديگري که عادت دارد شب ها درس بخواند، همانند نورافکن فضاي کوچک اتاق را روشن کرده است. و اين قصه سر دراز دارد...
تصویر اول :
در مدرسه باز شد و من کلاس اولی میشدم . خوشحالیم حد و اندازه نداشت .
یک ماه اول در مدرسه ای بودم که دو کلاس بیشتر نداشت . کلاس ما ، مانند دیگر کلاسها ، چند نیمکت داشت که روی هر کدامش ، سه نفر می نشستند . تخته ای داشت ، که گاهی طرفش می دویدم ، خطی رویش میکشدم و بعد به سوی نیمکتم فرار میکردم .
سعی میکردم ، معلمم ، همکلاسی هایم ، نیمکت ها و تخته سیاه را دوست داشته باشم . من در دوستی هایم آنقدر استوار میمانم تا دیگران هم مجبور باشند به آن دوستی بیاندیشند .
کلاس ما پر بود از بچه هایی که کافی بود ، معلم یک لحظه اتاق را ترک کند ، تا شروع کنند به سر و صدا . چه پسرهای شلوغ و چه دخترهایی که مانند پسرها بازیگوشی نمیکردند ، اما کم رو هم نبودند مثل دختر همسایمان که هم نیمکتی من بود . در این سر و صدا و همهمه هایی که در کلاس پیچیده میشد ، من شروع میکردم به آواز خواندن . سردادن ترانه هایی که برای هم کلاسیها ، چندان آشنا نبود .
تصویر دوم :
پسربچه ای را در ذهنتان بیاورید با سری تراشیده ، با یک کیف ، که وقتی دسته اش را میگیرد ، ته کیف همیشه مماس بر زمین میشود . این روشن ترین و مهمترین تصویریست که از دوره ابتدایی من میتوانید داشته باشید .
راه خانه ما تا مدرسه ، به پیاده روی می ارزید . همیشه تنها میرفتم و تنها برمیگشتم . در این مسیر ، شعری را زمزمه میکردم که نه از معلمین مدرسه یاد گرفته بودم و نه از کتابهای درسی .
من واقعا معلم هایم را دوست داشتم . اما برای آنچه که میخواستم بدانم ، نمی توانستم امیدی به آنها داشته باشم .
تنها معلمی که سر رشته ای در هنر و ادبیات داشت ، معلم کلاس سوم بود که آنرا از دست دادم . سوم را در یک تابستان داغ ، جهشی خواندم !!!
حقیقت آنکه در تمام این سالها ، یک آموزگار داشتم که برای من هم معلم هنر بود ، هم ادبیات و هم اخلاق .حالا هم که دارم نامش را روی کاغذ مینویسم ، دستم میلرزد .
شجریان . بهترین آموزگار زندگی من .
هم کلاسیهای من ، با این نام بیگانه بودند ، اما من به خاطر داشتن این آموزگار ، نسبت به دیگران ، احساس برتر بودن میکردم . راستش از آنچه هم کلاسی هایم میخواندند ، خنده ام میگرفت .
خدا میداند چند بار ترانه ها و تصنیف های شجریان را از نوارهایش گلچین کردم و به هم کلاسی هایم میدادم تا شاید با اینکار ، علاقه مند شوند و یک دوست درست حسابی گیرم بیاید .
دیوانه شجریان شدم . برای این گونه شیفتگی ، یک دلیل بیشتر وجود نداشت : عشق .
شجریان مرا به رویا میبرد . رویاهایی که فراتر از حدود و کرانه های ذهن یک پسربچه خردسال بود . شیدایی شجریان مرا شیفته خود ساخته بود . آنقدر آواز استاد در من موثر افتاده بود که در کودکی ، آرزو میکردم دلی داشته باشم چون دل مجنون .
ادبیاتم خوب شده بود . در استفاده از واژه ها و الفاظ ، دقیق و حساس شده بودم .
حتی الفاظ مهمل و مستعمل . با اینکه معنای خرابات و میکده و عشق را نمیفهمدیم ، اما کلمات روزمره من شده بودند . شجریان مرا به سوی حافظ کشاند . با حافظ زلف گره زدم . زندگی با شجریان و حافظ ، از من آدمی ساخت آرام . به یاد نمی آورم در تمام عمرم دو بار هم دعوا کرده باشم .
خواب شجریان هم زیاد می دیدم . یک خنده دارش را میگویم که مال همان زمان دبستان است . یکبار خواب دیدم ، استاد چندین گوسفند دارد و من یک خروس . با پریشانی از خواب درآمدم . ساعتها فکر کردم .
تصویر سوم :
سالهاست که از خوان شجریان ، آهنگ وفا و سرود مهر چیده ام . نمیخواهم چون روزگار ناسپاس باشم . همیشه شکوهش را پاس میدارم و جایگاهش را ارج مینهم .
مرداد امسال ، در آخرین شب کنسرت ، چند ساعت تمام ، فقط استاد را نگاه میکردم و از این نگاه دل نمیکندم . اما هر بار که نگاهش سمتم می آمد ، آنقدر برایم پرحجم بود که بر گنجایی آوند ذهنم سنگینی میکرد . نگاهش را تاب نمی آوردم . سرم را پایین می اندختم و به زمین خیره میشدم .
زادروزت خجسته . آموزگار عشق و دوستی و مهر .
(بيل گيتس:) در عمارت كنگره واشنگتن (پادو) بود.
(رابين ويليامز:) هنرپيشه و كمدين معروف و محبوب هاليوود پانتوميم خياباني اجرا ميكرد.
(راد استوارت:) خواننده سرشناس انگليسي در هايگيت در شمال لندن به دنيا آمد و پدر و مادرش روزنامهفروشي داشتند. راد استوارت مدتي با باشگاههاي (سلتيك) و (برنت فورد) كار ميكرد بعد (گوركن) شد. در اوايل دهه شصت با (ويز جونز) خواننده فولكور آشنا شد و به موسيقي روي آورد و يك خواننده خياباني شد. او دور اروپا سفر ميكرد و آواز ميخواند و پول جمع ميكرد. جالب است بدانيد كه يك بار به جرم ولگردي از اسپانيا اخراج شد.
(مايكل دل:) موسس و رييس شركت سهامي كامپيوتري DELL در يك رستوران چيني ظرفشور بود و ساعتي 2/5 دلار دستمزد ميگرفت. او از اين تجربهاش به نيكي ياد ميكند و ميگويد: (بهترين بخش آن دوران، عقل و منطق صاحب رستوران بود و اگر كمي زودتر به رستوران ميرفتم ميتوانستم نهايت استفاده را از او بكنم. او به كارش افتخار ميكرد و به هر كسي كه از در رستورانش وارد ميشد اهميت ميداد.
شون (ديدي) كومبز: هنرپيشه و خواننده آمريكايي (روزنامه پخشكن) بود. در آن زمان او دوازده سال داشت و شايد هرگز فكر نميكرد اين شغل آغازي براي رسيدن به وضعيت كنوني اوست. او از همان ابتدا بلند پرواز بود.
(پول پوت:) كامبوجي قبل از اينكه يك خيانتكار جنگي معروف و جهاني شود، (سالوت سار) نام داشت. او در جواني در رشته نجاري و مهندسي راديو تحصيل ميكرد و بالاخره يك (معلم) شد و در يك مدرسه خصوصي در (پنوم پنه) تدريس ميكرد ولي به خاطر گرايش به كمونيسم اخراج شد. پس از آن او نام خود را به (پولپوت) تغيير داد و عضو فدايي حزب كمونيسم كامبوج شد. سالها بعد او فرمانده ارتش (خمر سرخ) بود و در چهار سال حكمراني بيش از يك ميليون كامبوجي را كشت.
(اوپرا وينفري:) مجري سرشناس آمريكايي در (ميسيسيپي) به دنيا آمد. پدر و مادرش بيش از حد جوان بودند و به همين خاطر مادربزرگش به او رسيدگي ميكرد. او از سه سالگي خواندن و نوشتن را به اوپرا آموخت و او را به كليساي محلي فرستاد. او ميتوانست آيات انجيل را به خوبي از حفظ بخواند. در شانزده سالگي يك روز در مسابقه راديويي شركت كرد و برنده يك ساعت مچي شد. وقتي براي گرفتن جايزه خود به ايستگاه راديويي شهر رفت، مطلبي را براي تهيهكنندگان خواند و از همان زمان با حقوق صد دلار در هفته به عنوان (خبرنگار) استخدام شد.
(تري هچر:) هنرپيشه هاليوود در پنج سالگي توسط شوهر خالهاش مورد آزار قرار گرفت و به همينخاطر مبتلا به مشكلات روحي شد. وقتي كمي بزرگتر شد به تحصيل در رشته بازيگري پرداخت ولي اولين شغل هچر در سال 1984 شغلي عجيب بود. او (تشويقكننده) تيم راگبي (سان فرانسيسكو )49 بود و به خاطر آن پول ميگرفت.
(آدولف هيتلر:) در كودكي به مدرسه كليسا ميرفت و آرزو داشت كشيش بشود ولي در سال 1903 و پس از مرگ پدر از مدرسه بيرون انداخته شد. سپس به رشته هنر پرداخت ولي به دليل بدقول بودن دو بار از آكادمي هنرهاي زيباي وين اخراج شد. آدلف خسته، تنها، جوان و غمگين شبها را در پانسيون ميگذراند و براي پول درآوردن (نقاشي) ميكرد و كارت پستال ميكشيد. اگر جنگ جهاني اول شروع نميشد شايد او يك نقاش شكستخورده ميشد.
ولي پس از شروع جنگ هيتلر قلم را كنار گذاشت و اسلحه به دست گرفت و به ارتش آلمان پيوست. او آنقدر از جنگ لذت ميبرد كه چند سال بعد تصميم گرفت يك جنگ ديگر به راه بيندازد.
(سيلوستر استالونه:) هميشه آدم خشني بود. او زماني (جاروكش قفس شيرها) بود. در پانزده سالگي همكلاسيهايش ميگفتند او بيش از همه احتمال دارد كه زندگيش را روي صندلي الكتريكي به پايان برساند. او بعدها با فيلم (راكي) به شهرت جهاني دست يافت.
(دن براون) نويسنده رمان معروف (رمز داوينچي) كه قبل از ساخته شدن، فيلم آن به زبانهاي مختلف ترجمه شده بود، در يك دبيرستان به (تدريس) مشغول بود.
(جنيفر لوپز:) مدتها قبل از آنكه به خوانندگي روي آورد و تبديل به يك ستاره شود هر روز لباس سادهاي بر تن ميكرد و به دادگستري ميرفت تا به شغل خود بپردازد چون او يك (مشاور قضايي) بود.
(بنيتو موسوليني:) ديكتاتور فاشيست ايتاليايي براي يك روزنامه كار ميكرد و داستان دنبالهدار مينوشت. يكي از داستانهاي او (معشوقه كاردينال) نام داشت كه داستان اندوهبار يك كاردينال قرن هفدهمي و معشوقهاش را بيان ميكرد.
(فيدل كاسترو:) شايع است كه (فيدل كاسترو) رهبر كوبا (بيسباليست) بود و براي يكي از تيمهاي مهم ليگ آمريكا بازي ميكرد ولي اين گفته اشتباهاست. حقيقت اين است كه كاسترو فقط در دوران دانشگاه و آن هم در حد معمولي بيسبال كار ميكرد. او در سال 1946 در مسابقات بيسبال دانشگاههاي حقوق هاوانا مسئول پرتاپ توپ بود و آن كار ساده را هم بد انجام ميداد. نكته اينجاست كه به گفته خودش به دانشگاه نرفته بود كه توپ بازي كند بلكه رفته بود تا علم (حقوق) بياموزد.
(ويليام واتكينز:) رييس فعلي تكنولوژي Seagate در شيفت شب يك بيمارستان رواني كار ميكرد. كار او اين بود كه مراقب بيماراني كه از كنترل خارج ميشدند باشد.
(بيل موري:) كمدين آمريكايي بيرون يك بقالي ميايستاد و شاه بلوط ميفروخت. او مدتي نيز پيتزافروشي كرده است.
(راش ليمبو:) مجري معروف راديويي آمريكا كفش واكس ميزد.
(رابين ويليامز:) هنرپيشه و كمدين معروف و محبوب هاليوود پانتوميم خياباني اجرا ميكرد.
(تامي هيل فايگو:) از طراحان بنام و معروف لباس كه لباسهاي طرح او امروزه بر تن بسياري از اهالي سرشناس هاليوود ديده ميشود، زماني كه هيچ فروشندهاي حاضر نشد شلوارهاي جين طرح او را در مغازهاش بگذارد و به فروش برساند در كنار خيابان و پشت يك وانت آنها را ميفروخت.
(جري سينفلد:) كمدين، هنرپيشه و نويسنده آمريكايي تلفني لامپ ميفروخت.
(دمي مور:) كه سالهاست دوستدارانش براي گرفتن امضا از او هم به او دسترسي ندارند؛ زماني براي يك مغازه ظروف كرايه كار ميكرد.
(جنيفر انيستون:) پيشخدمت رستوران بود.
(براد پيت) شوهر سابق جنيفر انيستون و همسر فعلي آنجلينا جولي يخچال حمل ميكرد.
(گارت بروكس:) چند ماه قبل از اينكه ركورد جهاني را در موسيقي بشكند، فروشنده يك مغازه چكمهفروشي بود.
(جك نيكلسون:) بازيگر قديمي هاليوود در پستخانه كار ميكرد.
(استفان كينگ:) نويسنده، در يك مدرسه (سرايدار) بود و وقتي داشت كمدهاي دانشآموزان را تميز ميكرد داستان اولين رمانش به ذهنش خطور كرد.
(هريسون فورد:) نجاري ميكرد و به اين كار خيلي علاقه داشت. او هنوز هم هر وقت فرصتي داشته باشد به چوب و نجاري روي ميآورد.


