سلام عرض شد
ديروز از يکي از اعضا گروه ايميلي دريافت کردم که حاوي مطلبي عجيب بود!
راست و دروغش به عهده راوي، مضمون ايميل ايشان اين بود که:
آن وقت ها دوستي کتاب آخرين سفر شاه را به من داد ، در اواخر کتاب آمده است که:
دوستان اشرف پهلوي او را سايپا ميخواندند، بله، درست است. SAIPA که ظاهرا
نام شرکت و ماشين است و البته اين نام ، يعني سايپا مخفف کلمات زيراست:
Son Altess Imperial Preincess Ashraf
همان طور که توجه فرموديد کلمات بالا به زبان فرانسوي مي شود:
والا حضرت همايون شاهدخت اشرف
و اين نام و عنوان همچنان زينت بخش هزاران ماشين است و حالا يک سوال: در
طول اين همه سال بعد از انقلاب، يک مسئول امر، يک سياستمدار ... و غيره
متوجه اين نکته نشده است؟
از قرار معلوم منبع اين مطلب روزنامه «جامعه» مورخه 15/3/1377 مي باشد!
من مي دونم وقتي بخواي بياي ممکنه دوباره سرها بره توي پرونده هاي قديمي و دوباره بقول خودت بداخلاقي ها شروع بشه، ولي جون حاجي! فکر ما رو چرا نمي کني؟ چرا فکر نمي کني ما هم آدميم؟ چرا فکر نمي کني ما هم دوست داريم وقتي اسم رئيس جمهور کشورمون مي آد حداقل رومون بشه سرمون رو بالا کنيم و يه نگاه به عکس رئيس جمهور کنيم و فکر کنيم حداقل يه آدم رئيس جمهورمونه که روزي شصت بار دروغ نمي گه و هفته اي صد روز ملت رو عقب تر نمي بره! آخه رفيق جان! مرد مومن! ما سر همون سفره بي نون و نمک زندون اوين که هر کدوم مون يه دور به عشق خنده ها و شادي هاي يک ملت رفتيم توش، با هم نون و نمک خورديم. حالا خودت خداروشکر زندون نرفتي، ولي وزيرت که رفت، اون يکي وزيرت که دستش شکست، بالاخره همدرديم، يعني اصلا نمي خواي ما رو.... آره؟ جون مادرت که ايشاللا خدا بهش عمر طولاني بده، ما رو آدم حساب کن. نمي توني بفهمي ماها از اين وضع خسته شديم؟ بايد سرمون رو از پنجره در بياريم و جيغ بزنيم خاتمي بيا، خاتمي بيا؟ حالا بفرض اين کار رو هم بکنيم، تو که محل نمي گذاري. چي کار کنيم؟
محمد جونم! سيد! الهي هر چي درد و بلاته بخوره توي سر اين محمود، الهي قدت سر چشم هر کي نمي تونه ببيندت درآد، آدم اين قدر ناز نازي؟ به قول اميرکبير به سرباز مملکت يک عمر مواجب مي دن که يک روز بره بجنگه، ما که مواجب به تو نداديم، يعني نداشتيم که بديم، تازه مي داديم هم که تو نمي خواستي، ولي کم بهت احترام گذاشتيم؟ کم برات کتک خورديم؟ کم بخاطرت انفرادي کشيديم؟ کم بخاطرت تهمت خورديم و تحقير شديم؟ کم بخاطرت دربدري و مکافات دوري از مملکت کشيديم؟ پنج سال بچه تو و رفيق هاتو نبيني بخاطر اينکه دلت خواسته مملکت ات آبرويي داشته باشه و کسي جرات نکنه اسم کشورت رو با تحقير ببره. آخه رفيق! ما که فحش تو خورديم، ما که کتک خورمون ملس شد واسه اينکه تو باشي، ما که بقدر خستگي دست و از دست دادن نور چشم نوشتيم و با تحمل اضطراب هر روز و هر روز و هر روز قاضي مرتضوي پات وايستاديم، حالا ديگه اصلا دوزار هم ما رو آدم حساب نمي کني؟ رفيق جان! ما بريم سراغ کي؟ بريم سراغ هاشمي که اونم کم ناز و ادا نداره، تازه بدبختي اينه که طرف اسمش بد دررفته، شده زمين باير، هر چي هم آبش بدي و بذر بپاشي و کار توش بکني بعد از ده سال مي شه چهار تا درخت پسته که نصفش پوکه و نصفش دربسته، حالا همه اينها هيچي! وقتي اسمش مي آد، ملت گوش شون رو گل گرفتن و چشم شون رو بکلي بستن. اگه دستشو بکنه عسل دماوند و بذاره توي دهن همين رفيق و رفقاي خودمون، باز هم گازش مي گيرن. مکافات اينه. حالا اين يکي هيچي! سيد! تو که نياي اون شيخ اصلاحات مي آد که هنوز نيومده داره به در و ديوار سنگ پرت مي کنه، بابا يواش! سرمون رو شکستي! ول بده داداش، نمي خواي راه بدي، تموم فاميل رو ضايع نکن. مي خواد يه انتخابات شرکت کنه همه مون رو کرد يه لته کهنه و تپوند توي سولاخ راه آب. بدبختي مون رو ببين که وسط اين همه کامران و هومن که تازه اونها هم کانادايي شدن و بعد از سه هزار سال داريوش و کورش و هوخشتره، بايد زير علم باقر سينه بزنيم. بيست سال زور زديم تا مخملباف شد ژان لوک گودار، حالا بايد بيست سال زور بزنيم تا قاليباف بشه ژاک شيراک. بابا، خاتمي! رفيق جان! نذار ما که عادت کرديم به يه آدم حسابي به اسم ممد آقا خاتمي گرفتار يه مشت ذليل عليل بشيم که نه به بارن و نه به دارن و تازه معلوم نيست اگه بيان چي مي خواد بشه.
رفيق جان! محمد طلا! سيد خندان! جون حاجي دودره مون نکن. بذار بعد از چهار سال تشنگي و مکافات يه آب خوش از گلومون بره پايين. مگه ما چه کرديم که نباس دو روز خوش تو اين دنيا ببينيم؟ سيد! اينها که مي گن توي دوره خاتمي هيچ اتفاقي نيفتاد زر مي زنن قورمه سبزي، از اوني که دو روز زندان رفت و شد پابلو پيکاسو تا اوني که وقتي زندون رفت عشقش خاتمي بود و وقتي از زندون بيرون اومد جواب سلام نلسون ماندلا رو هم نمي داد. و اوني که چهار سال ختم " صد روز با خاتمي" گرفته بود و حالا سر ختم خاتمي هم ممکنه سروکله اش پيدا نشه.
حاجي! ما اگه هموني که داشتيم رو بخوايم باهاس دم کي رو ببينيم؟ گفتي اقتصاد حالي ام نيست، ولي اومدي و رفتي و نه برقي قطع شد و نه گوجه فرنگي شد چراغ خطر اقتصادي و نه مملکت شد آشغالدوني واردات موز و خيار و سيب زميني. بابا! تو خودت حالي ات نيست، تو اقتصاد بلدي، دليل اش هم همون کاري که کردي. گفتي که شرمنده اي که نتونستي آزادي بدي، ما هم زديم تو سرت که بي عرضه اي. اما اين حاج محمود بلايي سر مملکت آورد که تو که زماني به نظر بعضي از بروبکس مانع اصلي آزادي توي کشور بودي الآن شدي آرزوي همه ملت. نه که تو عوض شده باشي، نه، ولي تازه ملت فهميدن يه رئيس جمهور بي عرضه يعني چي؟ تازه فهميدن روزنومه نداشتن يعني چي! تازه فهميدن چهار تا قطعنامه توي دو سال يعني چي! تازه فهميدن بي احترامي در تمام جهان يعني چي؟ تازه دارن مي فهمن آرامش و آزادي يعني چي. بابا! درسته چهار تا مثل من و فلوني و فلوني چهار تا پس گردني خورديم و رب و رب مون رو ياد کرديم، ولي حداقل چهار تا دختر همسايه و پسر همسايه مون تونستن مثل آدم دست همديگه رو بگيرن و توي خيابون راه برن. حداقل اين بود که کسي جرات نمي کرد چهار تا وب سايت درپيتي رو فيلتر کنه و دست بذاره روي چشم ملت که نبين و گوششو بگيره که نشنو. حداقل اين بود که سالي هزار تا کتاب چاپ مي کرديم بدون اينکه يک سال منتظر بمونيم تا اجازه کتابي که سه ماه صرف نوشتن اش شده بگيريم. حداقل اين بود که چهار تا آدم باحال اگه مي خواستن برن مهموني اجنه و عزرائيل بالاي سرشون ظاهر نمي شد. حداقل اين بود که اگر مي رفتي دفتر معاون دانشگاه که نمره تو درست کني ترتيب تو نمي داد و تازه بعدش به زور عقدت نمي کرد. حداقل اين بود که هفته اي يک ترور نبود و سر يکي رو نمي بريدن..... بابا اينها که حداقل نيست، من مي خوام برگردم به همون حداقل انساني.
ببين، محمد جان! قربون اون عباي سفيدت برم! به حرف اين بچه گاگولايي که وقتي مي خوان سراغ تاريخ مي رن سه هزار سال قبل و وقتي مي رن سراغ جغرافيا مي رن پنج هزار کيلومتر اون ور تر گوش نکن. ما که مي دونيم ايروني هستيم و همسايه عراق و افغانستان و ترکيه و پاکستان هستيم و مطمئنيم که ايران همجوار سوئيس و اتريش نيست، از طرفي مي دونيم که اگر بخواهيم گذشته رو ببينيم ديگه فوقش مي ريم زمان هاشمي، نه، مي ريم زمان هويدا، خيلي که بخواهيم زور بزنيم مي ريم زمان مصدق، ورنمي داريم زرتي بريم سراغ جمشيد و داريوش و خشايارشاه. ما مي دونيم واقعيت چيه، اگه هم ده سال پيش الدرم بلدرم مي کرديم و مي خواستيم تو بشي رهبر اپوزيسيون، من يکي که غلط کردم، گه خوردم. بقيه خودشون مي دونن رژيم غذايي شون چيه، من مي خوام تو بشي رئيس جمهور. يه رئيس جمهور که چهار تا وزير با سابقه بگذاره براي گردوندن مملکت، يه رئيس جمهور که هر چهار سال يک سال يا حداکثر دو بار بره نيويورک، سالي هم دو بار بره فرنگ، بقيه وقتش رو هم به اداره مملکت بگذرونه. ما رئيس جمهوري نمي خوايم که دنيا رو مديريت کنه ولي توي کشورش همه همديگه رو بخورن، بيا! اين يکي اومد راه بره، چنان ضايع کرد که تا پونزده سال باهاس سيفون بکشي و عطر و گلاب بزني که بوي رئيس جمهور از شامه ملت حذف بشه. چه جوري بهت بگم، ما يه رئيس جمهور مي خوايم که برق مون قطع نشه، فيلتر نشيم، روزنامه داشته باشيم، احترام داشته باشيم، روزي که مي آد قيمت خونه اگه صد ميليون هست، بعد از چهار سال مثلا بشه صد و بيست ميليون نه دويست و پنجاه ميليون.
خاتمي جونم! عزيز دلم! چه جوري بهت بايد قول بديم که بچه هاي خوبي هستيم و بخدا بهت کمک مي کنيم که مملکت رو اداره کني، بهت کمک مي کنيم و بيخودي هم هر روز تند نمي ريم که اذيتت کنيم. همراه ات هستيم و دل مون لک زده که مثل آدم زندگي کنيم. ما از بي احترامي خسته شديم. ما از اينکه هر روز بشنويم يکي ديگه از بهترين بچه هاي اين مملکت رفت فرنگ و ديگه نمي آد خسته شديم. ما از اينکه هر روز دروغ بشنويم خسته شديم، ما از اينکه هر روز ببينيم يک وزير بي عرضه مي ره کنار يکي بي عرضه تر مي آد جاش خسته شديم. ما از اينکه قيمت ها مثل موشک مي ره بالا و در عوض موشک ها سقوط مي کنه خسته شديم. ما از خالي بندي ها خسته شديم. ببين! چرا نمي فهمي!؟ چرا نمي توني بدبختي ما رو درک کني! ما از اين وضع خسته شديم. بايد چي کار کنيم؟ بايد همه جاي شهر اسمتو بنويسيم روي در و ديوار؟ بايد ملت عکس خاتمي رو بزنن روي ماشين و لباس شون و هر جا دست شون مي رسه تا بفهمي؟ بايد هر جا سخنراني مي شه جمع بشن و شعار بدن که بيايي؟ چي کار کنيم؟ جون حاجي بگو چه کنيم؟ آخه رفيق جان! يه نيگاه به تقويمت بنداز و ببين روزها همين جوري داره مي گذره و هر چه مي گذره آقاتيزه دندون هاش رو براي قاپيدن يک دوره ديگه رياست جمهوري تيز مي کنه.
ببين حاجي! دارم جدي مي گم! تو شدي عين دخترعمو خوشگله که مي خواهيم نامزدمون بشي، نشستي واسه خودت لب جوب، يه گل مريم هم گرفتي دستت و پرشو مي کني و هي مي گي مي شه نمي شه، مي شه نمي شه، مي شه نمي شه، بابا اگه مي شه، بگو ما هم بريم تهيه و تدارک، شايد بابات رضايت داد، حضرت عباسي اگه رضايت ندي ممکنه يکي بره زن فرنگي بگيره، يکي هم بگه دلمو به همين مهوش خانوم خوش مي کنم، بالاخره وقتي برق قطع باشه آدم روي نحس اش رو نمي بينه. ولي آخه اين يارو هم ددري يه، هم بد اداست، هم دائم خونه باباست، هم مي ره ديدن غريبون. تو رضايت بده، ما هم اين ور قضيه حواس مون هست، اگه کسي خواست مراسم رو به هم بزنه و تحريم کنه و پشت سر رفيق مون حرف بزنه، نه ديگه دوست و رفيق سرمون مي شه، نه ديگه حاضريم کوتاه بياييم. نه که رفيق باز نيستيم، ولي رفيق اصلي ما مملکته و عشق اصلي مون کشوري که هر روز داره توي لجن و کثافت ديوانگي و بي عقلي فرو مي ره.
من نمي دونم، شايد هم دلت با ما نيست، شايد مي ترسي دوباره بگي آره، نه ماه به شکم بکشي آخرش هم يه بچه ناقص الخلقه به دنيا بياد که نه قيافه اش به ملت ما شبيهه نه به دولت تو، اگه مي خواي بگي نه، جون مادرت همين فردا بگو نه، ولي دست ما رو تو پوست گردو نذار. اگه نمي خواي خودت بياي، حالا که همه قبولت دارن، هر چي آدم گنده است جمع کن، برين بشينين توي يک خونه اي، دو روز حرف بزنين، آخر کار يکي رو انتخاب کنين که همه مون پاش وايستيم و از شر اين زن بابا راحت بشيم. اگه اين کار رو بکني، هم عقل کردين، هم ملت مي آن پشت سرتون، گيريم که چهار تا دله ديوونه نيان، بقول شيرازي ها باکي نيست. منتهي هر کاري مي کني زودتر، بابا لايت! بابا يواش! تا تو بگي نه، يارو سه دور کره زمين رو دور زده و يه متر ديگه به حجم کثافت مملکت اضافه کرده.
خاتمي جونم! من کاري به هيچ کس ندارم. اين نامه رو هم واسه اين دارم منتشر مي کنم چون مي دونم اينجوري زودتر به دستت مي رسه، به من بايد جواب بدي! من واسه ات زندگي مو گذاشتم، مي دونم خيلي ها اين کار رو کردن، ولي من کار خودمو مي کنم. به من جواب بده، يا بگو آره و بيا و پاش وايستا و پات واي ميستيم، يا بگو نه و به عنوان کسي که همه مون قبولت داريم، با بقيه اونهايي که مي خوان مسائل کشور رو توي ايران حل کنن، بشينين يکي رو انتخاب کنين و اون بشه نامزد ائتلاف، ما هم تصميم شما رو قبول داريم.
گفتم ما تصميم شما رو قبول داريم، گفتم ما، فکر نکن خودمو جمع بستم که
بگم از طرف ملت حرف مي زنم، نه حاجي! ديگه اون عادت ها توي سر ما يکي که
ديگه نيست. خودمو جمع بستم که تنها نباشم. حرف آخرم هم اينه که اگه جواب
دادي که دادي، اگه ندادي، ديگه اصلا باهات حرف نمي زنم، توي روت هم نيگاه
نمي کنم. مطمئن باش نمي رم سراغ غريبون، منتهي ديگه يادم مي ره که يه
روزي يه محمد خاتمي مشتي باحال داشتيم که مي تونست گره کارمون رو واکنه،
ولي اينقدر دست دست کرد که موهاي سرمون عين دندونامون سفيد شد.
مخلص رفيق
ابراهيم نبوي
هشتم شهريور 1387

