تبليغاتX
News82
دوشنبه بیست و نهم مهر 1387
داستان یک سیلی "عطالله مهاجرانی"
مرداد ماه 1347 کارنامه ششم ابتدایی را گرفتم. اول شاگرد شده بودم. آقای کیوان که همیشه از تمییزی و شیکی برق می زد، مدیر دبستان خیام بود و آقای افشار معلم کلاس ششم هم توی دفتر بود. آقای افشار که تیپ ورزشکارا بود و با لنگر راه می رفت, مشت دست راستش را توی هوا تکان داد و گفت: درود پسرم!
به خانه که می رفتم، راه نمی رفتم پرواز می کردم. با خودم گفتم کاش مادرم می توانست این همه بیست را توی کارنامه ام بخواند! تبسم آرامش بس بود. بچه ها کارنامه هاشان را به هم نشان می دادند. علی رشیدی کارنامه فرهاد را قاپ زد و گفت تا برایم بستنی نخری به ت نمی دهم! خوشحالیم بی حد و حصر بود. می توانستم به دبیرستان پهلوی بروم. با چه حسرتی کنار نرده دبیرستان می نشستم و به محوطه پر از درخت و گل و حوض سنگی اش نگاه می کردم. توت های چتری که دیوانه ام می کرد. می توانستم توت ها را که مثل گل انار روی درخت می درخشید ببینم. با خودم گفتم وقتی ببینند اول شاگردم حتما اسمم را می نویسند. در همه دوران تحصیلم برای ثبت نام خودم می رفتم. به مادرم گفتم باید بروم دبیرستان ثبت نام کنم. پدرم گفت: بپرس ببین اسم نویسی کی هست. اول هم برو حمام که تر و تمییز و مرتب باشی.
خودم پول داشتم. شاگرد کارگاه پرداخت فرش برادران محمدی در بازار اراک بودم. برای گرفتن کارنامه هم اجازه گرفته بودم. از سر کار آمدم.
غروب بقچه حمام را بر داشتم بروم حمام. به نظرم امد حالا که می خواهم بروم دبیرستان بروم یک حمام بهتر! بهترین حمام شهر هم درست روبروی دبیرستان پهلوی بود. روبروی کتابخانه. حمام بهره مند، وارد حمام که شدم؛ شلوغ بود. چشم چشم کردم تا قفسه ی خالی پیدا کنم. چشمم به یک قفسه خالی افتاد داشتم به سمتش می رفتم که جوانی شاید دو سه سال بزرگتر از خودم با لباس شیک و ساک سبز رفت طرف قفسه. تا رسیدم ساکش را توی قفسه گذاشت.
عینک پنسی داشت. موهای خرمایی اش هم روی پیشانی اش رها بود. توی ذهنم گذشت بچه پولدار! به ش گفتم: این قفسه مال من بود!
نگاهی به من کرد و گفت: هه!با این بقچه ت قفسه هم می خوای!
شرق! خواباندم توی گوشش، عینکش افتاد. گردش اشک را توی چشمش دیدم. مثل برق از ذهنم گذشت عجب غلطی کردم.
همان وقت قفسه دیگری هم خالی شد. قفسه ای که نشان کرده بودم شماره 19 بود. قفسه 22 هم خالی شده بود. مرد میانسالی که داشت کیف پولش را وارسی می کرد، گفت سر قفسه که کسی دعوا نمی کند، یک دقیقه صبر می کردی. از خجالت سرم را پایین انداختم. جوان عینکی هم ساک سبزش را بر داشت و گذاشت توی قفسه شماره 22. سمت راست صورتش گل انداخته بود. با خودم کلنجار رفتم که معذرت خواهی کنم. تلاش بیهوده ای بود. حریف خودم نشدم. توی حمام هم حتی یک دقیق از آن برق سیلی و حیرت آن جوان فارغ نبودم. می خواستم هر چه زودتر از حمام بیرون بزنم. آن جوان هم اصلا به من نگاه نکرد.
به خانه که بر می گشتم، توی خودم بودم. چرا باید به آن پسر سیلی می زدم. چرا آنقدر محکم زدم؟ شیرینی اول شاگردی و دبیرستان همه دود شده بود. مدام صدای سیلی بود که در گوشم طنین می انداخت. مادرم دید گرفته ام. گفتم دعوام شد. دیگر سئوالی نکرد. شب خوابم نبرد. تمام ذهنم شده بود سالن بیرونی حمام بهره مند. دور تا دور قفسه، جوان عینکی، جر و بحث و صدای سیلی. از صدایی که توی ذهنم می پیچید تکان می خوردم. لحاف را بر سرم می کشیدم. آشوب درون رهایم نمی کرد. شاید دقایقی از شدت خستگی ، به قول مادرم هوشم برده بود. صبح انگار از زیر آوار بیرون آمدم.
سرکار هم خلقم باز نمی شد ؛ محمود جهانگیری که صدایی به لطافت آب و ابریشم داشت و شاگرد پرداختگری بود. برایم" مرا ببوس" را خواند! از بس لطیف خواند نزدیک بود به گریه بیفتم. دوست داشتم سرم به جایی میخورد و ذهنم از صدای سیلی نجات پیدا می کرد. ناگاه دستم را بریدم، به قول عرب ها بریدنی! موقع پرداخت فرش قیچی را در دست راست می گرفتیم. شست در یک چشم قیچی و دو انگشت اشاره و میانه در چشمی دیگر، نرمه کف دست چپ را روی تیغه قیچی می گذاشتیم و حرکت تیغه ها با همین نرمه دست تنظیم می شد. قیچی های زنجانی درشت با تیغه هایی به برندگی تیغ ناست! نرم و روغن زده و روان. تکه ای از نرمه عطف دستم جدا شد و شره خون. مثل قلب دستم تپش داشت. قالی کرم نقشه نایین غرق خون شد...
پدرم گفت: باید حواست را جمع کنی یک وقتی دست ناقص می شه. کار یک لحظه ست. مگر غلام نبود یک لحظه غافل شد دستش را دستگاه چوب بری برد. نمی توانستم بگویم توی ذهنم یک صدای سیلی ست که نمی گذارد حواسم جمع باشد. جمعه ها تا ظهر کار می کردیم و دستمزد هفتگی را هم همان ظهر جمعه می دادند. حاج قربان دفتر جلد چرمی داشت، اسم همه ما توی دفتر ثبت بود. ما حلقه می زدیم و او تک تک به هر کدام رقمی می داد و بچه ها آخر سر بودند؛ گاهی هم به ما نمی رسید. به من پنج تومان داد. بس بود! تصمیم گرفته بودم بروم مارون حاج آخوند را ببینم و از او بپرسم صدای سیلی را چه کنم؟
یک تومان کرایه ماشین دادم. فاصله چهار فرسخ را دو ساعته رفتیم. ماشین بنز دماغه دار هندلی بودو میان راه خراب شد. یک ساعتی هم زیر آفتاب مرداد ماه توی راه ماندیم. نزدیک 4 بعد از ظهر بود که به مارون رسیدم. اتوبوس روبروی مسجد نگاه داشت. از کنار جوی آب رفتم. با چند نفری سلام و علیک کردم. احوال پدربزرگ و مادر و پدرم را می پرسیدند. اول رفتم خانه حاج آخوند. حاج آخوند نبود گفتند رفته سرپل دو آب شب می آید. رفتم خانه عمو نبی. مهمانی توی اتاق چهاردری نشسته بود. عمویم داشت برایش دعا می نوشت. توی مرکب زعفران می ریخت. رنگ مرکب برقی ارغوانی پیدا کرده بود. گفتم آمده ام به حاج آخوند سر بزنم! عمویم نگاهی کرد و گفت: خیر باشد. ساعتی نگذشته بود که محسن پسر حاج آخوند که شوهر عصمت دختر عمویم بود آمد و گفت: حاج آخوند آمده. گفته که برای شام بروم خانه اشان. رفتم. در آغوشم گرفت. پیشانی و میان ابرو هایم را بوسید. روی هر دو شانه ام دست گذاشت. توی چشمانم نگاه کرد. پرسید وضع درس و بحثم چطوره. برایش از اول شاگردی گفتم و این که اول پاییز باید بروم دبیرستان. از نماز جماعت پرسید. برایش از مسجد ااکبر و حاج تقی خان صحبت کردم. از تفسیر شب های آقای احمدی و سئوال هایی که از آقای امامی خوانساری می پرسیدم.
تبسمی کرد و مستقیم نگاهم کرد و پرسید: حال دلت چطوره!
گفتم خوب نیستم و صدای سیلی بی آرامم کرده. دستم را هم نشانش دادم. داستان را برایش تعریف کردم. گفت:" می توانی آن پسر را پیدا کنی؟ مثلا همیشه به همان حمام برو. پسر جوانی را دیدی دقت کن شاید همو باشد. از او بخواه که تو را ببخشد و حلالت کند. اگر پیداش نکنی کار مشکل می شود. با صدایی ارام و محکم گفت:" سیلی می خوری... مکث کرد... یک روزی سیلی می خوری. نمی دانم زودتر بخوری به نفعت هست یا دیر تر. سی سال هم که بگذرد سیلی خواهی خورد. تو توی کوه که فریاد می زنی صدایت بر می گردد، چطور ممکن است سیلی بر نگردد. تو توی صورت آن جوان سیلی زدی، اما روح خودت سیلی خورده. جای سیلی تو و دردش تمام شده. اما این سیلی که به خودت زدی هیهات."
به گریه افتادم...
" شاید فکر کردی حالا که اول شاگرد شدی مهم شدی. صبرت کجا رفت.؟. دیدی شهربانی انگشت نگاری می کند. این اثر انگشت ها که دو تاش هم مثل هم نیست، پیش سرانگشت روح آدم هیچ نیست. کسی که با شمشیر دیگری را می زند. او با قبضه شمشیر دیگران را می زند؛ تیغه شمشیر را به دست گرفته؛ دارد روحش را زخمی می کند و می کشد."
صبح زود شنبه به شهر بر گشتم. هم سبک شده بودم و هم سنگین. تمام دوران دبیرستان در مسیر دبیرستان و خانه و مسیر کار، مسیر مسجد... همه جا در جستجوی آن جوان برآمدم پیدایش نکردم. حتی از متصدی حمام پرسیدم. نشانی از او نداشتند. گمان کردم شاید مهمان و مسافر بوده است. از آن داستان سی سال گذشت! سال های دوران دانشجویی در اصفهان و شیراز و بعد سال های انقلاب آن داستان را در ذهنم محو کرده بود. البته هر وقت واژه سیلی را می خواندم و می شنیدم. اگر در یک فیلم سینمایی می دیدم کسی سیلی می زند و می خورد انگار برق از چشمم می پرید. تکان می خوردم، تا درست سی سال بعد!
روز جمعه 13 شهریور سال 1377 رفتم نماز جمعه تهران. خوش نداشتم به صف اول بروم انگار دور بین و مقامات نمی گذاشت نمازم شکل و شمایل نماز پیدا کند. مثل این که توی ویترین مغازه ای به نماز بایستی. تشییع شهدای جنگ هم بود. خیابان ضلع شرقی دانشگاه، همان جا وسط خیابان سجاده انداختم و نماز خواندم. نماز تمام شده بود. آقای میان سالی آمد و از برنامه طعم آفتاب انتقاد کرد. چند نفر دیگر هم جمع شدند و صدا ها بلند شد. یک نفر با مشت روی شانه ام کوبید. اولین تصویری که توی ذهنم آمد این بود که این برخورد برنامه ریزی شده است. هر چه ناسزا گفتند و از پایین لگد پراندند و از بالا با مشت به شانه ها و بازو ها و سینه ام می زدند. آرام بودم و لبخند می زدم. نرم نرم هم در همان حال و احوالی که گریبانم را گرفته بودند به سمت بلوار کشاورز می رفتیم. جوی آب جلوی پایم بود؛ گریبانم هم در چنگال دوستان؛ مراقبت کردم که توی جوی آب نیفتم که یک نفر انگشت کوچک دست راستم را گرفت و پیچاند و در ست در همان لحظه فرد میان سال کوتاه قامتی با دست پر گوشت و سنگین سیلی توی گوشم خواباند که برق از سرم پرید و خندیدم. می خواستم با صدای بلند بخندم با خودم گفتم لابد خیال می کنند دیوانه شدم. سرم را بالا گرفتم و همچنان خندان بودم. جواب سیلی سی سال مانده را خورده بودم. صدای حاج آخوند توی گوشم زنگ می زد:" سیلی می خوری...سی سال هم که بگذرد سیلی خواهی خورد!"
سیمای خندان و شادمان حاج آخوند در برابرم بود." صبور باش! واستعینوا بالصبر!"
فرهنگی/هنری/ادبي | نوشته شده توسط نسیم | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و نهم مهر 1387
میان گریه می خندم... "عطالله مهاجرانی"
دیده اید وقتی کسی از شوق گریه می کند؛ چشم های لبالب اشک پرخنده اش سرشار از چه افسونی ست؟ به رنگ افق دور دست دریا در یک بعد از ظهر بارانی بهاری! در گفتگویی از گارسیا مارکز پرسیدند:" کدام رنگ را دوست داری؟" پاسخ داده بود:" رنگ زرد دریای کارائیب، در ساعت سه بعد از ظهر یک روز تابستانی..."
تابلوغریبی ست اما غریب تر از آن چشم سرشار از اشکی ست که می خندد...اگر هم ان چشمان شکسته باشند؛ و تو همیشه توجه کنی که نباید در چشمان محمد علی که مملی صداش می کردند، خیره شوی. مملی چهره اش زرد رنگ بود. زردی که بیماری را به یاد می آورد. خوش نشین بودند و در مارون زمینی نداشتند. کبرا خانم مادر مملی روزی به زن عمویم جهان خانم گفته بود:" خوش نشین مثل شانه به سری ست که آشیانه و شانه ندارد!"
مملی بیشتر وقتا ساکت بود. اما پر شور، کلاس اول بود. پا برهنه به مدرسه می آمد. کف پاهاش مثل چرم تیره و سفت بود. بالای توده های خار-ورک- می رفت و بالا و پایین می پرید. انگار دارد در میان سبزه ها می دود. هیچکس در دویدن هم حریفش نمی شد.سنگ ها و صخره ها را به چیزی نمی گرفت. البته پاهاش همیشه خدا زخم بود. کنار نهر-نایه- نشسته بودیم تا مارهای آبی را تماشا کنیم. حاج آخوند پیدایش شد. سوار بر اسب از پیچ پشت مدرسه به حمریان می رفت. حمریان ده ارمنی نشین بود. چند خانواده مسلمان هم در آنجا بودند. مملی حاج آخوند را که دید؛ بی درنگ بلند شد و با فریاد گفت: حاج آخوند؛ های حاج آخوند سلام. سلام!
حاج آخوند دست راستش را بال برد و با صدای پر طنین گفت: سلام محمد علی؛ پسرم زخم پات بهتره! سید تو خوبی!"
من هم سلام کردم. حاج آخوند گفت: خدا نگهدار یاعلی. اسبش شیب ملایم جاده را که از روبروی قبرستان می گذشت طی کرد. نگاهم به حاج آخوند بود و اسب قهوه ای اش. دیدم مملی همانطور که دارد به اسب و سوار نگاه می کند. اشک می ریزد. در گریه اش هیچ نشانی از درد نبود. آرام و روشن. گفتم: مملی چی شد؟
رفت از کنار نهر مشت آبی به صورتش زد. صورتش خیس شده بود اما موج اشک هم چنان از چشمش می جوشید. مملی داستانی را برایم تعریف کرد که دیوانه ام کرد. سال های سال پس از آن روز و آن داستان وقتی کتاب "عیسی پسر انسان" نوشته ی جبران خلیل جبران را می خواندم؛ همان حال و هوا برایم تازه شد. آن جایی که در "شام آخر" مسیح پای همه حواریون را می شوید و خشک می کند. ابتدا پای یهودا را شسته بود... مملی به نهر نگاه می کرد. گفت:
" دیروز پسین از تپه می آمدم. رفته بودم کتیرا تیغ بزنم. شست پایم زخم شده بود. دیدم ناخن شست پام شکسته ؛ سوز می زد. به ناخن که دست زدم دیدم ، نصف ناخن جاکن شده. خیلی درد داشت. کنار دیوار نشسته بودم. حاج آخوند رد می شد. به پایم نگاه کرد و گفت:" دردش زیاده؟" گفتم خیلی. نشست کنارم. پایم را وارسی کرد.. قلمتراشش را در آورد از کنار عمامه اش باریکه ای را برید. شست پایم را بست..."
گفتم:" یعنی از عمامه ش یه تریشه ای جدا کرد؟"
مملی با بغض گفت: آره
مادرم گفته ما این تکه را برای همیشه نگاه می داریم. راست توی چشمان شکسته محمد علی نگاه کردم.
هشت سالش بیشتر نبود من هم نه سالم بود. اما انگار آدم های دیگری شده بودیم.
برای پدر بزرگم تعریف کردم. داشت چای می خورد. با هر پنج انگشت دست راستش نعلبکی را از بالا گرفته بود.مثل گل آفتابگردان. از زیر طاق ضربی میان شست و اشاره اش نگاهم کرد. نعلبکی لب خورد و چای روی زانویش ریخت. چشمانش را بست و سرش را به دیوار تکیه داد. گفت" چراغ دستی را روشن کن تا برویم خانه حاج آخوند."
ما با حاج آخوند قوم و خویش هم بودیم. دختر عمویم عروس حاج آخوند بود...
فرهنگی/هنری/ادبي | نوشته شده توسط نسیم | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و نهم مهر 1387
شعله ی یادی دیگر... "عطالله مهاجرانی"

از چشمه که کنار قلمستان ها و درخت های میوه بود تا مدرسه مارون نهری جاری بود. در نشیب و فراز دهکده؛ خانه ها انگار برخی بر زمین نشسته بودند. برخی قامت خمانده بودند و گروهی راست ایستاده بودند. نام ده مارون کمر بود. کمر یعنی زنجیره ای از صخره ها که در هر سوی به چشم می خورد. میدان ده هم که سپیده دم غرق صدای گوسفندان و گاوها می شد؛ پر از صخره بود. بهترین چشم انداز ده از آن خانه ما بود. اتاق چهار دری، که چهار در روبروی میدان ده باز می شد...تابستان بود. شهریور 1343. هنوز آفتاب نزده بود. کوزه را برداشتم تا بروم از چشمه-دوزاغه- آب بیاورم. چای که می خوردیم همیشه آب تازه چشمه بود؛ که حتی شبی هم بر عمر آب نگذشته بود...می بایست از کنار صخره ها با مواظبت بروم که ناگاه پایم به سنگی بر نیاید و کوزه نشکند.. هوا تاریک و روشن بود. شیب روبروی خانه را پایین آمدم. از جلو خانه عمه ام گذشتم. صدای سرفه شوهرش –عمو یعقوب- تا بیرون خانه می آمد...از کنار نهر می رفتم. به دوزاغه رسیدم. کوزه را داخل چشمه کردم. کوزه فرو نمی رفت. با هر دو دست کوزه را فشار دادم. کوزه مقاومت کرد. آب از گلوی کوزه به درون جریان پیدا کرد. قل قل قل...کوزه اندک اندک پر شد و آرام گرفت و سنگین شد.
" دیدی پسر چه شد؟"
صدای حاج آخوند بود. زیر درختی نشسته بود. بالاتر از سطح چشمه بود. او را ندیده بودم. تا خواستم حرفی بزنم. دوباره گفت:" دیدی چه شد؟" منظورش را نفهمیده بودم.با تعجب پرسیدم:" چه شد؟"
گفت:" کوزه را می گویم. دیدی چه شد؟"
" نه نمی دانم."
" کوزه را خالی کن. دوباره پر کن."
کوزه در بغلم بود . ان را خماندم و آب را بر آب چشمه ریختم. نمی دانستم چه باید کرد.
" کوزه را پر کن!"
دوباره کوزه را در آب فشردم. قل قل قل... کوزه پر آب شد و آرام و سنگین!
" دیدی چه شد؟"
" پر آب شد!"
حاج آخوند خندید. تیغه ای از آفتاب هم بر برگ های نوک صنوبر ها افتاده بود. برگ های سبز و نقره ای که برق می زدند. گفت:" دیدی تا وقتی خالی بود چقدر سر و صدا می کرد. وقتی پر شد آرام گرفت. آدم ها هم مثل همین کوزه اند. هر که پر هیاهو تر خالی تر... وقتی پر شد آرام و سنگین می شود."
ایستاده بود افق را نگاه می کرد. خواند با آواز...با صدای بلند. با خودم گفتم این صدا به خانه ما می رسد و الان چهره و چشمان پدر بزرگم غرق خنده می شود و می گوید: صدای حاج اخوند...
یک نان به دو روز اگر بود حاصل مرد
از کوزه شکسته ای دمی آبی سرد
مامور کم از خودی چرا باید بود
یا خدمت چون خودی چرا باید کرد.

فرهنگی/هنری/ادبي | نوشته شده توسط نسیم | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و نهم مهر 1387
شعله یاد "عطاالله مهاجرانی"
خوند روستای مهاجران-مارون- با ماه رمضان حال و هوای ویژه ای داشت. همه می دانستند که او در شب نخست ماه رمضان بعد از نماز عشا، پیاله ای چای می نوشد. پس از آن به شکرانه فرا رسیدن رمضان تمام شب را تا سحرگاه و هنگام نماز شب در سجده می گذراند. صدای پرطنین و برق پر تلالو چشمانش از یاد نمی رود. یک بار در مسجد روستا گفت: " رمضان تکه ای از بهشت است." بعد سری تکان داد و گفت: "اما کدام بهشت؟"
روزی از او پرسیدم رمضان تکه ای از کدام بهشت است؟ مگر ما چند تا بهشت داریم؟ پاسخ نداد. گفت : خودت بگرد تا پیدا کنی.
این جستجو را ادامه دادم. گه گاه از این و آن می پرسیدم. چند بهشت داریم و رمضان تکه ای از کدام بهشت است؟
امروز درفصل 24جلد نهم اسفار در بحث" ماهیت بهشت و دوزخ" در تفسیر آیه: " و لمن خاف مقام ربه جنتان" دیدم صدرالمتالهین نوشته است:" بهشت بر دو گونه است؛ بهشت محسوس و بهشت معقول"...
ذهنم به بیش از چهل سال پیش پرکشید... و شراب آن گه شود صاف/ که در شیشه بماند اربعینی
با همه وجودم احساس کردم که این سخن داستایوسکی ستاره راهنمای غریبی ست؛ در آخرین صفحه برادران کارامازوف نوشته است. گاهی یک خاطره به ویژه خاطره دوران کودکی به همه زندگی ما معنی می دهد. اگر آن روز حاج آخوند به من جواب داده بود. حتما معنی حرفش را نمی فهمیدم و جستجویی هم صورت نمی گرفت و این لذت مست کننده سخن ملاصدرا را نمی چشیدم...در همین حال بودم که پستچی زنگ زد و یگ کارتن کتاب برایم آورد. دوره دانش نامه امیرالمومنین علیه السلام را آفای محمودی-ابن عم- برایم فرستاده بود. شادی ام دوچندان شد. با آقای محمودی از طریق همین مکتوب آشنا شده ام. در ذهنم گذشت جلوه ای از بهشت همین دوستی هاست. اصلا حاج آخوند خودش تکه ای از بهشت بود. او بود که نخستین بار خیام و مولوی و فردوسی را به ما آموخت...بعدا دریافتم که او با تعابیر ملا صدرا از مولوی و فردوسی نام می برد. فردوسی قدوسی و رومی قیومی... نخستین بار از زبان او شنیدم : این دهان بستی دهانی باز شد...آن هم با همان صدا که آمیخته ای از پولاد و عقیق و ابریشم بود. می خواستم با صدای بلند فریاد بزنم درود بر کودکی! و خاطره هایی که برای همه عمر درین دریای پروحشت و گردابی چنین حایل تخته نجات جان آدمی ست...
فرهنگی/هنری/ادبي | نوشته شده توسط نسیم | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387
دروس خارج حوزه در قم
دروس حوزه های علمیه هفته گذشته آغاز شد. این روزها قم پس از 3 ماه تعطیلی تابستانی و نیز تعطیلات ماه رمضان، به حالت عادی برگشته و رفت و آمد طلاب در خیابان های مرکزی شهر برای شرکت در دروس حوزه، حال و هوای خاصی به شهر داده است. مدرسه فیضیه و دارالشفا به عنوان مرکز اصلی دروس عالی حوزه این روزها مثل قبل پر رفت و آمد شده است.

مدرسه عالی دارالشفای قم

 

 

آیت الله سید علی محقق داماد (نوه دختری مؤسس حوزه علمیه قم و فرزند ارشد مرحوم آیت الله العظمی سید محمد داماد) امسال هم به درس خارج فقه خود پیرامون مسأله حج ادامه می دهد. حجة الاسلام و المسلمین حاج سید حسن خمینی امسال هم علاوه بر تدریس کفایه آخوند خراسانی و مکاسب شیخ انصاری، در درس خارج فقه آیت الله محقق داماد شرکت می کند. در اینجا درباره معنی «درس خارج» توضیح بدهم تا پاسخ بسیاری از سؤالات را داده باشم. طلبه ها پس از یک دوره 6 ساله مقدمات و نیز یک دوره 4 ساله سطح، از سال یازدهم تحصیلشان دیگر کتاب خاصی را محور درسی خود قرار نمی دهند و به بررسی آرای فقهی و اصولی فقهای مختلف می پردازند. در واقع در دوره درس خارج، روال تدریس استادان، خارج از کتاب دنبال شده و معلوماتی که در دوره ده ساله مقدمات و سطح به دست آمده، در راستای بررسی اجتهادی و انتقادی مسائل و آرای مختلف فقهی به کار گرفته می شود. البته ممکن است که برای منظم شدن بحث، هر استادی طبق فهرست یک کتاب مهم فقهی یا اصولی پیش برود و به نقد و بررسی آن کتاب در کنار نقد و تحلیل دیگر آرای فقهی بپردازد. مثلاً آیت الله محقق داماد در درس خارج فقه خود بر اساس ترتیب کتاب تحریرالوسیله امام خمینی پیش می رود. ایشان پس از طرح دیدگاه امام خمینی به نقد و بررسی آن پرداخته و دیدگاه فقهای دیگر را نیز پیرامون آن مسأله به بحث می گذارد و سرانجام  نظر خود را با دلایلش بیان می کند. حجة الاسلام سید حسن خمینی مهم ترین منتقد و پرسشگر کلاس است که جدال های علمی اش با استاد محقق داماد گاهی صحنه های جالبی خلق می کند و در بسیاری مواقع این استاد و شاگرد نمی توانند همدیگر را اقناع کنند. به قول ما طلبه ها حاج حسن آقای خمینی مهم ترین مستشکل درس آقای داماد است.

 

درس خارج فقه آیت الله محقق داماد در مدرسه دارالشفا

 

 آیت الله شیخ محمد یزدی رییس پیشین قوه قضائیه و عضو کنونی شورای نگهبان در سال تحصیلی جدید، به جای مسجد اعظم قم در ساختمان جامعه مدرسین حوزه علمیه قم به ادامه درس خارج فقه خود پیرامون مبحث قضا مشغول است. آیت الله یزدی که دهمین سال تدریس مجدد خود در قم را آغاز کرده و از تابستان سال گذشته و پس از درگذشت آیت الله مشکینی به ریاست جامعه مدرسین حوزه علمیه قم برگزیده شده و اکنون عالی ترین مقام حوزه است، در درس خارجش بر اساس کتاب «عروة الوثقی» نوشته مرحوم آیت الله سید کاظم یزدی پیش می رود. مرحوم یزدی از مخالفین مهم مشروطه و نیز نظریه ولایت فقیه بوده است و از همین رو آیت الله یزدی در بسیاری از آرای قضایی سید خدشه وارد می کند و نکته جالب درس آیت الله یزدی این است که وی پس از تجربه ده ساله ریاست دستگاه قضایی و نیز تجربه سی ساله حضور در ارکان مهم حکومت اسلامی، با نگاه واقع بینانه تری به آرای سید می نگرد. مهم ترین مستشکل درس وی نیز پسرش حجة الاسلام مجید یزدی است.

 

پرسش و پاسخ شاگردان پس از درس خارج آیت الله شیخ محمد یزدی

 

 این هم عکس دیدنی از آیت الله سید احمد خاتمی امام جمعه موقت تهران و عضو هیأت رییسه مجلس خبرگان رهبری که دقایقی پیش از درس خارجش در مدرسه فیضیه به پیش مطالعه می پردازد.

 

آیت الله سید احمد خاتمی برای درس خارجش پیش مطالعه می کند

 

 آیت الله سید هاشم حسینی بوشهری مدیر سابق حوزه علمیه قم و نایب رییس کنونی جامعه مدرسین، اکنون پس از ده سال مدیریت حوزه با آسودگی بیشتری به تدریس می پردازد.

 

آیت الله حسینی بوشهری مدیر سابق حوزه علمیه قم

 

مدرسه فیضیه قم بین مدرسه دارالشفا و حرم حضرت معصومه قرار گرفته است

 

 

 

تابلوی اعلانات مدرسه فیضیه پر از تبلیغات کلاس های درس استادان حوزه است

 

 این روزها همچنین شهر قم پر است از تصاویر مرحوم آیت الله العظمی بروجردی که چهل و نهمین سالگرد درگذشتش امشب در مسجد اعظم قم که از یادگارهای اوست برگزار شد. آیت الله بروجردی در پانزده سال پایانی عمرش به تنها مرجع تقلید شیعیان تبدیل شد. پس از وی هیچ مرجعی نتوانست به چنین جایگاهی دست یابد. وی پس از تضعیف حوزه قم در دوران پس از درگذشت مؤسس حوزه قم (آیت الله العظمی شیخ عبدالکریم حائری یزدی) از سوی فرزند ارشد شیخ (آیت الله شیخ مرتضی حائری) و امام خمینی به قم دعوت شد تا زعامت حوزه قم را عهده دار شود. طرفه آنکه در اواخر عمرش به دلیل برخی اختلافات داخلی در مدیریت حوزه بر سر اصلاحات، روابطش با این دو روحانی پر نفوذ به تیرگی گرایید که درباره اش خواهم نوشت. ولی نمی توان انکار کرد که آیت الله بروجردی از نظر عملی و نظری، تأثیرات کم نظیری در قم به جای گذاشت. بعدها درباره این مرد بزرگ و پرنفوذ تاریخ معاصر خواهم نوشت. شناخت زوایای تاریک زندگی آیت الله بروجردی ما را در شناخت بیشتر تاریخ معاصرمان یاری فراوانی خواهد کرد.

 

تصویری از دیدار حضرات آیات بروجردی و کاشانی در خیابان ساحلی قم نصب شده است

 

 

فرهنگی/هنری/ادبي | نوشته شده توسط نسیم | | لینک به این مطلب